دنیای ما

ای انسان! تو سازنده ی تاریخ،آینده،قیامت، بهشت و جهنم هستی.

دنیای ما

ای انسان! تو سازنده ی تاریخ،آینده،قیامت، بهشت و جهنم هستی.

دنیای ما

بسمه تعالی
می خواهیم با هم رشد کنیم. بیایید به هم کمک کنیم بهتر شویم و تابعیت بیشتری از عقل و عشق داشته باشیم تا هوس هایمان.

دیدگاه و نظراتتان را در میان بگذارید.

لطفا به سایر وبلاگ هایمان سر بزنید:
- دنیای ما (http://donyayema.blog.ir)
- برای زندگی ( http://donyayema2.blog.ir )
- علم و اندیشه (http://donyayema3.blog.ir )
- در خدمت انسان (http://mehre8.blog.ir )





آخرین نظرات



سلام. ببخشید که یه مدت نبودم.

توی این ایام با یه سری از دوستان یه کانال تأسیس کردیم که وقتمو اونجا گذاشتم.

شاید خوشتون بیاد که ببینیدش.

آدرسش اینه:  https://telegram.me/negahe_no_channel

ما داریم روی این کار می کنیم که چطور می تونیم خودمون و جامعه رو بهتر کنیم. بیشتر هم نگاه کاربردی و عملیاتی داریم.

 لطف کنید بیاید و با نظراتتون ما رو راهنمایی کنید همون طوری که تا حالا با نظرتتون کمک کردید بتونم توی وبلاگم بهتر کار کنم.

 

/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

سلام دوستان عزیز.

مطالب جدید وبلاگ با عبارت "جدید" در تیترشان نمایش داده می شوند و ذیل  مطالب "تیتر 1" قرار می گیرند.

 لطفا از مطالب جدید مان،دیدن نمایید.

موفق باشید

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////



بنام خداوند بخشنده مهربان

پیامبر یا هر رهبر مسئولی چون آگاهی دارد و مسئولیت الهی دارد و انسان است، پیروان او نمی‌توانند ادعا کنند اگر ما هم مثل پیامبر بودیم همین‌گونه بودیم، هرگز!

مردم نیز به تمام و کمال چون پیامبرند، پیامبر به وظایف خود عمل کرد، پس بر ایشان است که بدون بهانه و عذر به وظایف خویش عمل کنند.

قرآن کریم در جاهای متعدد می‌کوشد که بر بشر بودن پیامبران تأکید کند.

قرآن در جاهای متعددی پیامبر را ملامت و او را تأدیب و توبیخ می‌کند و به او تذکر می‌دهد و نصیحتش می‌کند و پیامبر(ص) نیز همۀ این عتاب‌ها و توبیخ‌ها و این تربیت‌ها را برای مردم بیان می‌کند تا تأکیدی باشد بر انسان بودن او.

 

کار اندکی که با اشتیاق تداوم یابد

از کار فراوانی که تو را به ستوه آورد

بهتر و امید بخش تر است

امام علی (ع) حکمت 444

//////////////////////////////////////////////////

توان خود را به درستی ارزیابی کن و تا حدی که در توان داری کار کن نه کمتر و نه بیشتر.

کنفوسیوس می گوید:

شغلی را برگزین که دوست داری، زان پس حتی یک روز را در زندگیت به (کار کردن) نخواهی گذراند.

کار کردن با علاقه و اشتیاق نوعی تفریح مداوم است که در اثر تداوم و طولانی شدن فرد را به ستوه نمی آورد و آزرده نمی کند و کسانی که به کارشان عشق می ورزند آن را با تأمل و جدیت و آهسته و پیوسته انجام می دهند و با آن زندگی می کنند.

این افراد در روزهای تعطیل احساس فراق می نمایند و اندوهگین می شوند.



عطار و گِل خوار[1]

 

شخصی دچار بیماری گل خواری بود. به دکان عطاری رفت تا مقداری قند بخرد ولی همین که چشمش به سنگ ترازوی عطار افتاد شادمان شد و منتظر ماند تا هنگامی که عطار مشغول برداشتن قتد از جوال می گردد، از سنگ ترازو بخورد! خلاصه آن که، عطار مشغول شکستن قند شد و آن شخص دزدکی از سنگ ترازو می خورد و از این کار بسیار خرسند بود.

پیش عطاری یکی گل خوار رفت

تا خرد أبلوجِ[2] قندِ خاص زفت

 

پس برِ عطارِ طرّارِ دو دل

موضعِ سنگِ ترازو بود گِل

 

 

سید حسن خمینی: ما هر وقت از امام می پرسیدیم: چه شیوه ای در اصلاح نفس مان به کار گیری؟ می فرمودند:

دو کار بکنید، حرام را ترک کنید و واجبات را انجام دهید.

بعد تصریح می کردند: این دو کار را بکنید، بعد از آن مستحبات را اگر خواستید انجام  بدهید، خواستید انجام ندهید.

گاهی که خیلی به ایشان اصرار می کردیم که چه ذکری را در روز بگوییم؟ می گفتند:

ببینید مفاتیح چه دارد هر چه در مفاتیح است همان را عمل کنید.

...




با «س» صحبت کردم که آقای «أ» گزینه ی مناسبی برای تصدی مسئولیت مجموعه هست. شاید یک روز هم نگذشته بود که «ص» زنگ زد که «آقای لطفی من نمی تونم کار کنم». انگار پتک سنگینی بود که به سرم زدند. رفتم دیدمش. کلی آسمان ریسمان بافت؛ درس، علاقه و... . برای هر کدام دلیل آوردم. گفتم «س» هم بهتر است با او صحبت کند. رفتم که راحت باشند. بعدا «س» گفت:«مهدی از خیر پسره بگذر. این به خاطر مدرکش توی طرح عمار شرکت کرده بود و به خاطر رودربایستی با تو تا حالا همراهی می کرده». خب، تمام شده بود. با خودم فکر کردم مگر تا حالا چه کاری کرده بود؟ بعد طرح عمار تا این زمان، تقریبا از نظر کاری، کانون نیمه تعطیل بود.  بازم خوب شد زود گفت. آدم کوته فکری بود. به خاطر یک طرح 4 واحدی خودش رو بدهکار بیت المال کرد و چیزخاصی یاد نگرفت. خدا همه ی ما را هدایت کند.

برای گرایش به معنویت و تعالی معنوی، زمینه در اینها خیلی زیاد است. ما باید مثل پیامبر سراغ افراد برویم. درباره‌ی پیغمبر گفته شده است: «طبیب دوّار بطبّه قد احکم مراهمه و احمی مواسمه»؛ پیغمبر مثل یک پزشکِ دوره‌گرد حرکت میکرد. پزشکان در مطب خود می نشینند تا مردم به آنها مراجعه کنند؛ اما پیغمبران نمی نشستند تا مردم به آنها مراجعه کنند؛ آنها به مردم مراجعه میکردند. در کیف دارویشان، هم وسیله‌ی مرهم ‌گذاری داشتند، هم وسیله‌ی نشترزنی داشتند، هم وسیله‌ی داغ کردن زخم.

 

دود سیگار هوا را پر کرده بود. پنجره ها را باز می کردند، سرد می شد، وقتی هم می بستند، دود اذیت می کرد. دخترها و پسرها دور میزهای گرد  کنار هم نشسته بودند و مشروب می خوردند؛ آمده بودند برای مناظره. وقت مغرب بود. سید که آمد گفت : اول باید نمازم را بخوانم.حصیرش را انداخت و الله اکبر گفت. بعد بحث شروع شد. سوال ها زیاد بود. بعضی هاش فقط برای مسخره بازی بود یک نفر بلند شد و همین جور مسلسل وار سئوال می کرد، اصلا دنبال جواب نبود سوالاتش هم که ته کشید، گذاشت رفت. یکی دیگه بلند شد و گفت : شنیده ام توی بهشت جوی عسل هست. تکلیف من که عسل دوست ندارم چیه؟ سید خندید و گفت: اول باید ببینم شما رو تو بهشت راه میدن یا نه؟! بعد هم منظم و مرتب جوابش رو داد.

جلسه  که تمام شد، آمدند پائین سوار ماشین شوند، هنوز دورش را گرفته بودند و سوال می پرسیدند بچه ها سوار ماشین شده بودند. او بین جمعیت ایستاده بود که یکی با چاقو بهش حمله کرد. دانشجوها گرفتندش. بچه ها هول کرده بودند. می خواستند از ماشین پیاده شوند اما پدر اشاره کرد  که آرام باشند و بمانند. دانشجوها دنبال تلفن می گشتند که به پلیس خبر دهند. گفت: ایشان حالشان خوب نبود ولشان کنید، بگذارید بروند.

 

 

سرگرم خواندن یک رمان بودم و متوجه آمدن دایی نشدم. آرام بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می کرد. در آن زمان قصه های دنباله داری در مجلات چاپ می شد و همه ی بچه های فامیل منتظر چاپ آن ها بودند. حتی بعد از آن که این قصه ها به صورت کتاب هم چاپ می شد، آن ها را می خریدند و با ولع مطالعه می کردند. این مجلات و کتاب ها دست به دست می گشت. سرم را که از کتاب برداشتم، دایی لبخندی زد و گفت:

«آقا جواد[1]! این داستان ها جذابه، اما بعدها برای این که وقتت را با خوانهدن شان تلف کردی، افسوس می خوری. این داستان ها ساخته ی تخیلات نویسندگان است. تخیل را پرورش می دهد، اما در این سن و سال باید کتاب هایی هم بخوانی که تعقل را رشد بدهد.»

بعد چند کتاب از جمله «تاریخ تمدن» را پیشنهاد کرد. فقط نمی گفت نخوانید، بلکه  کتاب هایی هم برای خواندن معرفی می کرد.

 

 


خاطره ای از یک عزیز:

زمانی در کانون علم و پژوهش بسیج دانشجویی با کمک «ناصر زنگنه» (مسئول طرح)، طرح بینش مطهر را با یاری آقای هاشمی گلپایگانی شروع کردیم.جمعیت برادران حدود 60 یا 80 نفر می شد. خواهران هم جداگانه شروع کردند.

چند سال بعد خواستیم دوباره این طرح را در جای دیگری  شروع کنیم. این بار از سه طرف این طرح پیشنهاد شد. "عده ای از خانم ها"،"مؤسسه ی ن.ک"، و  "ما".

از جمله ی مشکلاتمان، هزینه ی رفت و آمد اساتید طرح بود. وقتی بنده مذاکره را با مجموعه ی بینش مطهر شروع کردم. در کمال بزرگواری به طور تام و تمام قول همکاری دادند. قرار شد در خصوص کیفیت برگزاری دوره و حضور اساتید مذاکرات ادامه یابد.

خانم ها اصرار کردند که حتما استاد باید از مجموعه ی بینش مطهر بیاید. پس جلسه ای در "مؤسسه ی ن.ک" با حضور نماینده ی بینش مطهر ترتیب دادند. اما



 

یک روز دفترم نشسته بودم. آقای رجایی، فشاری که روی شانه من داد دیدم ای داد بیداد، ما همین الان باید دعوا کنیم. نگاه کردم رنگش مثل گچ پریده است. چی شده؟ گفت: تو نمی‌دانی چه کار کردی؟ گوشی از من امام کشید که در عمرم کسی این‌جور با من برخورد نکرده بود.

_ چی گفت امام؟ سر چی؟ خدایا چه خلافی کرده‌ایم؟ ما تمام دلمان با امام، تمام دلمان با انقلاب، چی شده؟

گفت ... راجع به آن اطلاعیه جواب  میتران.

گفتم: آقا به میتران می‌گفتی که این را بد ترجمه کرده‌اند؛ ما "مرکز سقر" نوشتیم.

گفت: اصلاً دعوا این نبوده است که،

 

-        توفیقاتمان زیاد بود توی این سفر. الحمد لله. یکیش این که در خدمت یکی از شریفترین بندگان خدا بودیم. تا کاروان یک جا توقف داشت، ایشان سجاده اش پهن بود. مرتب عبادت، مرتب نماز ... کاش خدا حج ما را هم به برکت وجود او قبول کند.

جعفربن محمد (ع) پرسید:

-        این کسی که می گویید، کارهایش را کی می کرد؟ کی به حیوانش می رسید؟

مرد دوباره نفسی چاق کرد:

-        ایشان مشغول تسبیحات و نوافل خودش بود؛ افتخار انجام کارهایش هم با ما بود.

-        خوب پس شما همه تان به او برتری داشته اید!

 

تازه از نجف آمده بود قم. در جلسات خانوادگی، گل سر سبد جمع بود. وقتی می دید دو تا از بچه های فامیل حضور دارند، فورا یک درس عاطفی و تربیتی می گفت؛ به اصطلاح تک مضراب می زد:

-         محمّد جان! هر فرصتی برایت پیش می آید و به هر چیزی که برخورد کردی، اگر دیدی غیر از لحظه ی قبل است و چه بسا در لحظه ی بعد هم دیگر نباشد، در آن دقیق شود! فضول شو! کنجکاو شو و ببین.

-         حتی موسیقی سنتی؟

-         بله! مگر پدرت با موسیقی آشنا نیست؟ سعی کن هفته ای یک پرده موسیقی را از پدرت یاد بگیری. آن وقت دریچه ی یک علمی به روی ات باز می شود که خودش جهان دیگری است.



 

نقل کرده‌اند که عرب بیابانگردی - که از تمدن و شهرنشینی و آداب معاشرت و اخلاق معمولی زندگی چیزی نمیدانست - با همان خشونت صحراگردی خود، به مدینه آمد و خدمت پیامبر رسید. آن حضرت، در میان اصحاب خود - حالا یا در مسجد و یا در گذرگاهی - بودند. او، از ایشان چیزی خواست که پیامبر هم به او کمکی کردند و مثلاً پول و غذا و لباسی به او دادند. بعد که این را به او بخشیدند، به او گفتند: حالا خوب شد؟ من به تو نیکی کردم؟ راضی هستی؟ آن مرد، به‌خاطر همان خشونت صحراگردی خود و صراحت و بیتعارفییی هم که این‌گونه افراد دارند، به‌خاطر آن که ظاهراً این محبتها کمش بوده است، گفت: نه، هیچ کاری انجام ندادی و هیچ محبتی نکردی و اصلاً این چیزی نبود که تو به من دادی!

 

طبعاً این‌گونه برخورد خشن نسبت به پیامبر، در دل اصحاب یک چیز ناخوشایند سنگینی بود. همه عصبانی شدند. چند نفری که اطراف پیامبر بودند، خواستند با عصبانیت و خشم، به این عرب چیزی بگویند و عکس‌العملی نشان بدهند؛

مشاهده ی سخنرانی

دقت کنید: از گزینه ی subtitle language گزینه ی "فارسی" را انتخاب کنید.

دو سه سال مانده به پیروزی انقلاب یک روز شهید بهشتی مارا برای کاری به منزلشان دعوت کردند . من چون فوق العاده و خاص ایشان را که با دیگران از این جهت تفاوت جدی داشت می دانستم سر ساعت در منزلشان حاضر شدم . در منزل دو سه نفر پهلوی ایشان نشسته بودند که با آنها در حال صحبت بودند . وقتی به ساعت نگاه کردند چون احساس کردند هنوز قصد دارند بنشینند به آنها گفتند


هر نفسى که مى ‏کشید، هر قدمى که برمى‏ دارید، و هر لحظه‏ اى که از عمر شما مى ‏گذرد، اصلاح مشکلتر گردیده ممکن است ظلمت و تباهى بیشتر شود. هر چه سن بالا رود، این امور منافى با سعادت انسان زیادتر شده قدرت کمتر مى ‏گردد؛ پس، به پیرى که رسیدید دیگر مشکل است موفق به تهذیب و کسب فضیلت و تقوى شوید؛ نمى ‏توانید توبه کنید؛ زیرا توبه با لفظ اتوب إلى اللّه تحقق نمى ‏یابد؛ بلکه ندامت و عزم بر ترک لازم است


یک روز در دانشگاه آزاد دیدم تبلیغ زده اند که آقای «د» از سخنرانان به نام کشوری به استان ما می آید. به «س» زنگ زدم و گفتم چرا ما نمی توانیم ایشان را به دانشگاه بیاوریم؟ گفت: «از نظر مالی مشکل داریم. با کانون «ا.خ» صحبت کن ببین چی می تونی بکنی منم این ور رو دارم.»

زنگ زدم به «ظ» دبیر کانون. گفت :«اصلا این از برنامه های اصلی ما بود که به خاطر مسائل مالی نتونستیم بیاریمش». آن ها پول سخنران را داشتن ولی پول لازم برای پذیرایی و مراسم جانبی را نداشتند. گفتم:«چرا نگفتی همون موقع؟ حالا اگه قضیه حله بریم جلو و برنامه رو برگزار کنیم. الان نگرانی اصلی خود مجوز سالن هست. فکر می کنی بتونیم تالار رو هماهنگ کنیم؟»



آیا مرتبه ای بالاتر از این هست؟

 

تنها عملِ‌ انسان‌ است‌ که‌ تاریخ‌ را می‌سازد، آن‌ را تغییر می‌دهد، متحول می‌کند و به‌ پیش‌ می‌برد. عوامل‌ خارجی‌ در مسیر ساختن‌ جوامع‌ بشری‌ تأثیر ندارند، بلکه‌ فقط‌ انسان‌ است‌ که با عملِ نشئت‌گرفته‌ از معرفت‌ و شناخت، یا برآمده‌ از جهل‌ و نادانی، یا ناشی‌ از اهمال‌ و بی‌اعتنایی، فرصت‌ می‌یابد تا طریقی‌ را برگزیند و گامی‌ را بر گام‌ دیگر ترجیح‌ دهد. و امور همان‌ خواهد بود که‌ وی برای جامعه خود‌ اختیار کرده‌ است.

 

تغییر و تحول‌ تاریخی‌ یا اصطلاحاً‌ «جبر تاریخـی» چیـزی‌ جـز تعامل میان‌ انسان‌ و جهان‌ نیست


آقای بهشتی یک روحانی بسیار شاداب ، پرتلاش ، منظم و در عین حال نظیف و بسیار دقیق و منظم بودند و برای وقت خود حساب جدی قائل بودند . گاهی دیده می شد در تقویم خود می نوشتند ملاقات با فلانی در یکشنبه ساعت 4 بعد از ظهر شش ماه بعد و این وعده را در وقت مقرر آن انجام می دادند .

اگر حادثه ای در برنامه ایشان پیدا می شد قبلاً افراد را مطلع می کردند چون به قرارهای خودشان بسیار مقید بودند . من و برادر شهیدم که در فاجعه حزب با ایشان به شهادت رسید درس فلسفه ما از آثار شهید صدر را ماهی یک بار در خدمت ایشان مباحثه داشتیم و اشکالات ما را برطرف می کردند یک روز که در منزلشان درس بود وسط درس فرزندشان آمد و گفت آقای مطهری دم درآمده و با شما کار دارند . ایشان خیلی جدی به فرزندشان گفتند به ایشان عرض کنید من الان کار دارم اگر مطلبی دارند به شما بگویند من بعد از درس با ایشان تماس خواهم گرفت فرزند ایشان رفت و برگشت و گفت آقای مطهری می گویند خود پدرتان بیایند تا به ایشان بگویم . ایشان هم از ما عذرخواهی کردند و گفتند ناگزیر هستم خودم بروم و بلند شدند و رفتند . وقتی برگشتند دیدیم چهره ایشان از ناراحتی سرخ شده است